میلاد یار به مناسبت نیمه شعبان

گویندگان: آقایان فرزاد ذلقی، نیما اعتصام، سهند داداشی نسب، خانم ها مهسا حدادی، عطیه بادامچی

نویسنده: مسعود خدیوی کاشانی

ادیتور: مهتاب خاکپور


کلامِ احساس در میلاد یار

‍خوشا آنانیکه صفای دل را مهد ظهور ساخته اند تا در گذرگاه خلقت به زلالی خویشتن در تعابیری چون انسانیت و سببی بر تعالی و شادی مخلوقات، رسم میزبانی را به فهم خویش عیان کنند.
عید انتظار و تاملی در اندیشیدن بر منتظران، آقـا فرخنده باد.

اگر برآنیم که فقط جسم را راهی سرای حضرت دوست سازیم و دل را در خانه جای گذاریم، به جمکران نرویم که آنجا شور وصال در دل و اندیشه تَجلی می یابد.

در آنجاست که چشم به فَهمِ اشک، وضوی پاکی می گیرد و دل، قدم ها را جای می گذارد تا وصال عاشق و معشوق در اندیشه به نیکسرشتی شکل می گیرد.

در نگارستان عشق عیار خلوص را به جام زرین انتظار می سنجند و روایت دل عاشق را غرق در چشمان یار تفسیر می کنند و مجنونی که چشم معشوق را دیدار ندارد در سرای رویائی خود، او را چون نقاشی زِبردست به تصویر می کشد.

زندگی به عشق، معنا می گیرد و ساقی به مِـی عرفان می نازد و عاشق به عهد و گنجینه اسراری که در کلبه قلب خویش پنهان دارد.

دَم دمای غروبِ جمعه ها، وقتی باز از آمدن او ناامید می شویم ، به سرای آسمان و ستارگانش پای می گذاریم و در امتداد افق خدایش را می خوانیم:

که خداوندا در عهدی که بی عدالتی افسار گسیخته پیش می‌رود در فرج مهدی جان تَعجیلی فرما و می خوانیمش تا عطش دیدار را به جرعهِ یاد، سیراب سازیم.

دل را به صفای سادگی در بیابانی رها می سازیم تا اشک سرمه ای شود برای چشم در ماوائی به نام جمکران، محفلی برای گشودن پیله جسم.

چقدر زیباست وسعت عاشقی و ستایش باد رویای دیدار دوست.

آنجا که دل می گوید:

مولای من دلتنگ بیرق سبز توام، توئی که چون دلبری با چشمانی سبزینه میهمانانت را در آغوش نگاه می گیری و با شراب چشمانت عاشقترین ها را نظر می کنی، آنان نیز سَرخوش از این دیدار به هم کلامی با معبود خویش می نشینند.

آنانی که ره عشق می دانند چون چکاوکی بر گِـرد حرم یار مشغول طواف اند و از کران تا بی کران آفاق را کنکاش می کنند تا اشک غریبی را به لبخندی آذین دهند.

نیمه شعبان و جمکران، نام رمزیست برای شیعیان، برای طلوع لبخند در این عصر نامهربانی.

در محفل یار می بایست با لباس بندگی حاضر شد. آنانکه مفهوم کلام می دانند، کوله بارشان را می بندند وعازم سویش می شوند و از پس شناخت معبود، خویشتن خویش می جویند و به نجوا می نشینند با محبوب در دل هاشان و به سان نگارگری خلاق نقش پاکی ترسیم می کنند و دستانشان رَحلی از قنوت می سازد و اشک های صفایشان سرمه ای برای چشم و زیر اندازی برای سجود می گردد.

برای حضور یادش باید سنگفرشی از خلوص گشوده شود، تعبیری برای رسم عبادت.

و چشم سیاه قشنگ حجاز را باز می خوانند:

ستایش باد مهربانی که بخشنده و کریم است، آن مالک سرای جاودانه و بیعتی که جز او از کسی یاری نخواهند، صد بار می سرایند این عهد دلنشین را ، سوگندش می دهند که هدایت شان کند به مسیر نور و دورشان دارد از گمراه شدگان، او که نه زاده شده و نه می زاید، مهربانی که خود از مهربانی بی نیاز است.

چه شاعرانه آداب دیدار به جا می آورند و ترانه می سرایند در نگارستان شُکر، مفهومی برای ذوب در تفسیر عشق.

ثروت و نام و نشان خویش را به حراج می گذارند تا اشکی در کلبه پاک عرفان پیدا کنند و چشم هاشان را نذر این دیدار می کنند.

وضوئی از سر عشق در این سرزمین عاشقی و به گلاب ناب حقیقت دیده را می شُویند تا در ژرفای تنهائی، آوایی ماورائی، رسول راه شان شود و چون خَلف پاک شان تعصب و تحجر را با تَبـَر تعقل بِشکنند.

و باز غروب جمعه ها… هی نگفته هایت را در دلت مچاله می کنی، حرف هایی که از همنشینی بغض، عطر دلتنگی گرفته اند با چشمانی امیدوار به آسمان برای فرجام انتظار
شاید که بیاید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *