داستان زیبای فانوس

گویندگان: فرزاد ذلقی، فرهود برومند
نویسنده: مهسا فرش کاران
ادیت: مهتاب خاکپور

نزدیک های اون روز که می شد یعنی تقریبا دو یا سه روز مونده  فانوس های قدیمی که خیلی وقت پیش خریده بود رو با خودش می برد و کنار بساط کارش می گذاشت.

این کار رو بیست سال بیشتر بود که انجام می داد.

همیشه برایم سوال بود که چرا تا نزدیکی های اون روز و خود اون روز فانوس ها رو با خودش میاره، می گذاره کنار بساط ش. 

یکبار که داشتم از کنارش رد می شدم، رفتم پیشش و بهش گفتم: حاجی میشه یک سوال ازت بپرسم؟ 

با مهربانی و خوش رویی همیشگی ش گفت: بپرس پسرم…

حاجی چرا همیشه چند روز قبل از اون روز و اون روز با خودت فانوس میاری؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت: حالا که چند روز مونده به تولد آقام امام زمان شاید گذر آقام به این کوچه هم افتاد. نمی خوام کوچه تاریک باشه و شرمنده بشم. وسعمم به چراغونی نمی رسه اما این دوتا فانوس رو که دارم؛ دل من پیرمرد هم به این ها خوشه که حداقل کاری نمی تونم بکنم این کار کوچیک رو بکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *